دز و دزفول

“دزفول”

شهری از دل خون و تاریخ

شهری جاری و استوار…

تا همین چند سال پیش اگر به یه اصفهونی میگفتی اگر زاینده رود نباشه، نمیدونست چی باید بگه، چرا که اصلا توان تصورش رو نداشت، اما حالا برای دیدن همون رود باید گاهی ماه ها انتظار بکشه! در این سفر، از چند نفر راجع به این موضوع سوال پرسیدم؛ با شنیدن عبارت “اگر دز نبود، یا اگر دز نباشه” اغلب تعجب میکردن و نمیدونستن چی باید بگن! در شهرایی مثل اصفهان و دزفول که رودخونه از میون شهر عبور میکنه، به وضوح میشه پیوند عمیق بین زندگی مردم و رود رو حس کرد. اینجور جاها ابعاد مختلف زندگی حول رودخونه شکل میگیره و تصور یک لحظه نبود اون، کار راحتی نیست. رودخونه ها نقش کلیدی در خصوص حیات یک شهر و منطقه دارند، که متاسفانه در سال ها و دهه های اخیر مدیریت درستی برای حفظ و بقای اون ها انجام نشده (اگر به مسائل محیط زیستی و به خصوص آب علاقه دارید مستند “مادرکشی” رو ببینید).

از اونجایی که دزفول و به طور کلی زاگرس بهشتی برای طبیعت گردهاست؛ در این سفر وقت کمی رو به شهرگردی اختصاص دادیم و سعی کردیم تا جایی که میشه طبیعت گردی کنیم (هرچند که کلی از مقاصد طبیعیمون هم از قلم افتاد!).

اولین مقصد، روستای با صفا و پر رمز و راز پاقلعه (اسلام آباد) بود. چشم انداز فوق العاده، عظمت قلعه شاداب، و ماجراجویی در قبرستون عجیب روستا باعث شد تا تجربه ی منحصر به فردی در پاقلعه داشته باشیم.

قلعه شاداب یکی از زیباترین و عجیب ترین قلعه هایی بودش که تا حالا دیدم. هرچند مسیر رسیدن به بالای قلعه سخت بود اما واقعا ارزششو داشت. فقط برای چند لحظه تصور کنید که مردم چه سبک زندگی در بالای این قلعه داشتن، و با چه چالش ها و سختی هایی روبرو بودن…

راستی، اگر خواستید بالای قلعه برید، تنها نرید چون مسیرش نسبتا خطرناکه، و همچنین شیبش زیاده و سنگ هاش لغزنده، بنابراین با احتیاط برید و لذت ببرید.

به علت موقیعت استراتژیک و خاص قلعه، سالیان سال مردم روستا در این قلعه ی طبیعی زندگی میکردن و طبق گفته ی یکی از بومی ها، تا همین 20-30 سال پیش هم برخی در اونجا زندگی میکردن…

تو این چند سالی که سفر میکنم، اغلب سعی میکنم به قبرستونای شهرهای مختلف سر بزنم. “قبرستون گردی” یکی از زیرشاخه های گردشگری فرهنگی و سیاه (Dark and cultural tourism) هستش که علیرغم پتانسیل زیاد کشورمون، تقریبا به ندرت فعالیتی تو این عرصه انجام شده! همچنین متاسفانه در راستای حفظ و نگهداری این گنجینه ها هم فعالیت خاصی صورت نگرفته و خیلیاشون عمدا و سهوا از بین رفتند و یا خواهند رفت…

به روی قبرهای این قبرستون نقوش مختلفی از جمله کَل و بُز، دار قالی، اسب، تفنگ، تسبیح، درخت، خروس، و … حک شده بود؛ که هرکدوم قصه ی خودشون رو دارن. برای مثال، تسبیح نماد درست کار بودن فرد فوت شده بوده، و تصویر تفنگ و بُز اشاره به شکارچی بودن اون فرد.

بعد از روستای پاقلعه، برای رفتن به جزیره و همچنین دیدن کپوبافی به روستای پامنار رفتیم. احتمالا تو نمایشگاه های میراث فرهنگی چشمتون به کپو افتاده باشه و اسمِ روستای پامنار رو شنیده باشید. مردم اینجا علاوه بر کپوبافی، به واسطه ی دریاچه سد دز، در زمینه ی ماهی گیری و گردشگری هم فعال هستن. پامنار جاذبه های طبیعی فوق العاده ای داره، اگر دزفول رفتید، حتما یکی دو روزی رو بهش اختصاص بدید.

اول از همه رفتیم سراغ آقای شهی زاده و کلی برامون راجع به کپوبافی توضیح داد و کاراشون رو دیدیم. خودش میگفت من یه دلالِ منصفم، کپوها رو از مردم میگیرم و تو شهرهای مختلف با کمی سود بیشتر میفروشم. چشم انداز خونشون از یک طرف دریاچه بود و از طرف دیگه کوه و صخره! اونجا که بودیم، پسرش داشت خونه رو آماده میکرد تا به زودی تبدیل به اقامتگاه بومگردیش کنه.

برای بافت کپو از مواد طبیعی شامل: برگ نخل و همچنین نوعی علف هرز به نام کَرتَک استفاده میکنن، و همچنین برای تزئینش از نخ کاموا. این کپوها یه بوی خاصی هم میدن که من خیلی باهاشون حال کردم، یعنی پنج دیقه یه بار بوشون میکردم😂 (برای کمک به جوامع محلی، و همچنین حفظ فرهنگ و صنایع دستی، همیشه سعی کنید از محلی ها خرید کنید.)

بعد از گشت و گذار تو شهر و روستا، وقت کمپ و حال و هوای چای آتیشی بود؛ این شد که رفتیم سمت جزیره شهیون.

داخل جزیره که شدیم، لاله و بابونه خبر از بهار میدادن! اینکه میگم بهار، واس اینه که اون موقع همه جا هنوز زمستون بود و از سرمای سگ سوز تهران رهایی یافته بودیم 😅


جزیره عاری از زباله بود و به ندرت آشغال پیدا میشد. بعد از کمی گشت و گذار تو جزیره، متوجه حضور الاغا شدیم 😅

حتما شنیدید که بعضیا وقتی الاغشون پیر میشه یا که وحشی میشه، ولش میکنن تو طبیعت تا گرگی چیزی بخورش یا که خودشون خلاصش میکنن. اما الاغای جزیره گویا سرنوشت بهتری داشتن و با قایق به اینجا تبعید شدن! و حالا در جزیره ی خودشون در صلح و صفا تشکیل خونواده دادن و کیف میکنن…

روز آخر، به سمت شهر رفتیم و حوالی بازار دزفول با ناثر پرسه میزدیم که گذرمون به یک مغازه ی آهنگری افتاد؛ چند دقیقه ای ایستادیم و فقط نگاهش کردیم. تصور من از یک آهنگر، مردی سخت، صبور، درست کار، و زحمت کش بود. و این آهنگر بی شباهت به تصورات من نبود. اغلب ما با شنیدن کلمه ی آهنگر، ناخود آگاه به یاد کاوه آهنگر میفتیم؛ شخصی با غیرت و شجاع که در مقابل ظلم و زورگویی ایستاد…

    من صدای کاوه ی آهنگرم         خشم چکش بر فلز آتش دلم

من قیام خون علیه ظالمم         من نگاه رعیت درمانده ام

قبل از سفر به دزفول، راجع به علاقه خاص دزفولیا به گنجشک شنیده بودیم؛ کباب، خوراک، قیمه و آبگوشت گنجشک! عکسی که میبینید آبگوشتشه😉 گنجشک برخلاف بقیه پرنده ها که گوشت سفید دارن، گوشتش قرمزه و طبق شنیده ها لذیذ! حقیقتا من یه بار سعی کردم امتحانش کنم اما واقعا دلم نیومد و منصرف شدم. راجع به اینکه آیا این کار اخلاقیه یا نه حرف زیاد هست و هرکس نظر خودشو داره؛ یه عده میگن گناه داره یه ذره حیوون، یه عده هم میگن خب مگه مرغ و گوسفند گناه ندارن؟! پیشنهاد میکنم روایت ناثر از این موضوع رو بخونید. یکی از بچه های دزفول میگفت، این کار مشکلی نداره و دلیل هم داشت. میگفت که اینجا خیلی گنجشک هست و زاد و ولدشون زیاده، اگر شکار نکنیم کلی از محصول ها و میوه هامون رو میخورن و آسیب میزنن. به همین دلیل از گذشته این داستان وجود داشته و برای جمعیت گنجشکا هم مشکلی پیش نیومده. البته از طرفی شکار زیاد گنجشک و کاهش جمعیتشون میتونه باعث افزایش هجوم ملخ ها بشه!

با عبور از پل ساسانی، دیدن کَت های حاشیه رود دِز، و ایستادن بر فراز قلعه شاداب؛ متوجه خواهید شد که دزفول قصه های زیادی داره. اینجا پایان این سفرنامه است، اما لازم میدونم که بگم سه روز واقعا زمان خیلی کمی برای این سفر بود….

۱ thought on “دز و دزفول

دیدگاه‌تان را بنویسید: