اینجا بوشهر است

اغلب شرجی و گرم اما با صفا، اینجا حال همه خوب هست. نه کسی شتابان به دنبال مترو می دود و نه کسی رویای برجی چند طبقه در زمینی 100 متری را دارد….

بعد از خداحافظی با جزیره ی لاوان، شروع به طی کردن نوار ساحلی از بندر مُقام تا بوشهر کردیم، جاده ای که پیش خودمون میگفتیم ای کاش به انتهاش نرسیم!

با شروع باد شمال، دریا خروشان شده بود. بارش مداوم بارون و تاریکی هوا رانندگی رو سخت کرده بود، طبق برنامه هرجور شده بود خودمون رو رسوندیم به ساحل بنود. وقتی رسیدیم از شدت بارون همه جا گل و باتلاقی شده بود، و یک جورایی امکان کمپ زدن نداشتیم. درب مسجد باز بود و شب رو در اونجا گذروندیم. صبح که پاشدیم به علت ادامه ی بارش بارون و همچنین عقب موندن از برناممون، متاسفانه ماجراجویی در بنود (لوکیشن فیلم محمد (ص) و غار آبی بنود) رو حذف کردیم (شما اگر رفتید، حتما بنود رو در برنامتون بذارید، خیلی زیبا و خاص هستش…)

به حوالی خلیج نایبند رسیدیم؛ جنگل های حرا، یک جاده و سرتاسر ساحل. ساحلی عاری از زباله، ویلا، دکه و هر شی غیرطبیعی مزاحم!

چشمهامون خیره به شن های سفید ساحل و تلألو نور خورشید شد. تصمیم گرفتیم شب رو در این ساحل زیبا بمونیم. اونطرف ساحل، درخشش شعله های چاه های عسلویه رو داشتیم؛ طبیعتی بکر و رویایی در تقابل با صنعت!

جنگل های حرا؛ اکوسیستمی با ویژگی های منحصر به فرد که زیستگاه بسیاری از موجودات هستش. در اون حوالی دائما یک سوال در ذهنم بود؛ وجود جاده در نزدیکی و گاها در وسط جنگل حرا به چه دلیل هستش؟! جاده ای که موجب جدا افتادن بخشی از جنگل شده، و اونطور که از مشاهداتم پیدا بود، به طور مستقیم و غیرمستقیم باعث نابودیشون هست. آیا عمدی در کار هست؟

و اما در باب حال و هوای جنوب و مردمش؛ اینجا بوشهر است، اغلب شرجی و گرم اما با صفا، اینجا حال همه خوب هست. اینجا نه کسی شتابان به دنبال مترو می دود و نه کسی رویای برجی چند طبقه در زمینی 100 متری را دارد. بچه ها به جای دویدن در جاده ی تصنعی تندرستی، در حوالی نخلستون و گلستون بازی می کنند.

قدم زدن در بافت قدیمی یک شهر، بهترین راه برای درک مردم و زندگی اهالی اونجاست. “بوشهر بارانی”، دوستی در ایسنتاگرام نوشته بود: امروز هوای بوشهر منچستری است!

قدم زنان خودمون رو تا تاریکی هوا در بافت قدیمی گم و گور کردیم. بخشی از بافت قدیمی متناسب با معماری زیبا و دوس داشتنی بوشهری مرمت شده و بخشی دیگر همچنان باقی است.

اینجا کافه کهان، و در عالم خیال “خانه ی رویای من” بود….

در گذر از چهار محله، گذرمون به کافه حاج رئیس و چایخانه افتاد. حال و هوایی بود، فضایی گرم و دلنشین، جایی برای گرد آمدن آدم ها …

چای اول، چای دوم، چای سوم، ببخشید آقا حواستون باشه چندتا چای به ما میدید که آخر سر حساب کنیم. در جواب گفت: من اینجا حساب کسی را ندارم، هرکس خودش حسابش را دارد! راست میگفت، هرکس چای اش را میخورد و پولش را می گذاشت یا کارت میکشید و می رفت! “آرامش” احساس من در بوشهر بود، گویا آنجا زمان به مراتب آرام تر و کُندتر از تهران کوفتی میگذشت!

سراغ موسیقی خیابونی رو گرفتیم که متوجه شدیم پنج شنبه جمعه ها در کوچه ها به راه هست. اما آخرین روز سفر ما بود و دیگه وقتی برای موندن نداشتیم. از بازار گذشتیم و به کافه ناجی رفتیم تا شاید خبری از ساز و آواز باشه. از شانسمون اونجا خبری بود، صدای دست های بندری می اومد!

شب برای اقامت در یکی از آلاچیق های ساحلی چادر زدیم و صبح روز آخر، برای صبحونه به کافه “نان تِنیر” رفتیم؛ چای داغ و نوعی شیرینی عربی به نام “شهدیه” خوردیم، پیشنهاد میکنم امتحانش کنید.

این سفر هم به پایان رسید، اما یاد و خاطره ی بوشهر در ذهن و قلب ما جاری خواهد موند…

۴ thoughts on “اینجا بوشهر است

  1. مرسی مهران جان
    بازم با عکسهای زیبا و متن روان و قشنگت که داره سفر به سفر بیشتر جا میافته ما رو با خودت مهمون سفرهات کردی.
    مرسی که اینقدر خوبی !

دیدگاه‌تان را بنویسید: