ماکوگرام (1)

“ماکو” شهری طویل با تاریخی به درازای تمدن های باستانی اورارتویی در شمال غربی ایران، شهری با تنوع مذاهب و نژادها، شهری که در هزارتوی تاریخ هرگز به فراموشی سپرده نشد!

مقدمه

داستان سفر من به ماکو خیلی غیرمنتظره و ناگهانی پیش اومد، تو اینستاگرام چرخ میزدم که با پروژه ی ماکوگرام آشنا شدم! تو وبسایتشون ثبت نام کردم و چند روز بعد باهام تماس گرفتن که انتخاب شدی، اینطور شد که کوله بارم رو بستم! اما ماکوگرام چیه و چه هدفی داره ؟! به زبون خیلی ساده، تو این پروژه بچه های اهل سفر به منطقه آزاد ماکو اومدن تا به معرفی جاذبه های متنوع این منطقه در شبکه های اجتماعی و مجازی بپردازن….

روستای هاسون

هشت صبح روز دوشنبه از فرودگاه مهرآباد عازم ماکو شدیم، بعد از طی کردن یه سری تشریفات به سمت محل اقامتمون تو روستای هاسون رفتیم. سرم رو تکیه داده بودم به شیشه ی اتوبوس، و به مناظر فوق العاده اطراف جاده نگاه میکردم: دشت ها، کوه ها، مزرعه های آفتاب گردون و ….

در بدو ورود با استقبال گرم آقا رحمت، میزبان دوست داشتنی و مهربونمون مواجه شدیم. وارد حیاط با صفاشون شدیم و کمی به میوه های نابشون ناخنک زدیم. آشنایی با آقا رحمت برای ما به مانند باز شدن دروازه ای به سمت قصه ها و فراز و نشیب های مردم آذربایجان بود. آقا رحمت خیلی سال پیش شروع به نوشتن و مکتوب کردن فرهنگ و آداب و رسومشون میکنه، و از اون مهم تر باید به شعرهای غنی ایشون اشاره کنم، هرچند به دلایلی منتشر نشدن اما همین که ایشون همت کردن و این آثار رو مکتوب کردن جای بسی امیدواری داره…

رفقا اگر به ماکو رفتید، بازدید از روستای هاسون و دیدار با آقا رحمت رو به هیچ وجه از دست ندید؛ به اونجا برید و گوشتون رو به شعرهای ایشون بسپارید، ازشون بخواید شعر “آنا” رو براتون بخونن….

این شعر روایتی از جنس زندگی هستش، قصه ی یک مادر با فرزندش از بدو تولد تا روزی که خبر شهادتش به گوش مادر میرسه. شعر آنا سرگذشت خیلی از مادرهای این سرزمینه، شعری که شما رو به فکر فرو میبره و بهتون کمک میکنه تا گذشته های نه چندان دور رو به راحتی لمس کنید….

گِجَه لَری اویاخ قالان آنادی                              کورپه سینه لای لای چالان آنادی

      کوسنده گوهلونو آلان آنادی                             لای لای دییب کورپه سینی یوخولادار

هوشلانسادا یاتماز اوزون ساخلادار

…..

همینطور نشسته بودیم پای صحبتای آقا رحمت که رباب خانم برامون چای آورد، تا چای رو گذاشت جلوم عطر “کهلیک اوتی” به مشامم رسید؛ ناخودآگاه یاد ننه پری افتادم، رفتم تو بالکن و خیره به منظره ی روستا، خاطراتم رو مرور کردم….

آقا رحمت اون قدیما شکارچی ماهری بوده، اما روزی میرسه که به کلی دست از شکار میکشه و تفنگ و قطار فشنگ رو به دیوار آویزون میکنه…. داستان از این قراره که؛ یه روز برای شکار رفته بوده و تیری رو به سمت یک کبک شلیک میکنه، چند لحظه بعد چندتا جوجه به سمت کبک کشته شده میان، اینجا بود که متوجه میشه کبک مادر رو کشته و به شدت متأثر میشه و همونجا توبه میکنه و به خونه برمیگرده و دیگه هیچوقت شکار نمیکنه ….

حوالی غروب رفتم به سمت چشمه تا کمی آب برای خونه بیارم. روستا به سیستم لوله کشی آب متصل نیست، بنابراین مردم آب مورد نیازشون رو از چشمه ی بالادست روستا تأمین میکنن، چشمه ای که نقش بسیار پر رنگی در بقای روستا داره….

بعدش راهمو گرفتم و تو کوچه پس کوچه های هاسون کمی پرسه زدم و با مردم روستا گپ و گفت کردم….

به خونه که برگشتم، رباب خانم سفره انداخته بود، سفره ای کم مخلفات اما سرشار از محبت و صمیمیت، دلمه بادمجون به همراه سس ماست و سیر!

بعد از یک روز پر ماجرا، رفتم طبقه بالا و همچنان که صدای پارس سگ ها به گوشم میرسید به خواب رفتم تا که فردا با صدای دلنشین عَر عَر خرها بیدار شم….

ادامه …

۴ thoughts on “ماکوگرام (1)

دیدگاه‌تان را بنویسید: