” ژوک هستم، ویرگولی بیجا “

من یه آدم کوچیکم، اندازه ی ویرگول، که دارم تو یه دنیای خیلی بزرگ قدم میزنم. از نظر من مرز و ملیت بی معنا هستش، واس همینه که به همه جا تعلق دارم و در عین حال به هیچ جا تعلق ندارم؛ یجورایی هرجا که هستم دوست دارم یجا دیگه باشم! کلا دلم میخواد برم !!!

من تو یک خانواده ی معمولی به دنیا اومدم و تو دوران مدرسه همیشه درس جغرافیا کلی جذابیت برام داشت و از خوندنش لذت میبردم. اون موقع ها از اینکه داشتم با کره زمین، کشورها، اقلیم و … آشنا میشدم از صمیم قلب ذوق میکردم. ‌یادم نیست چند سالم بود، ولی خیلی کوچیک بودم که از خالم اطلس جغرافیاش رو قرض گرفتم ، اون موقع ها اون کتاب سقف آرزوهای من بود. با اون کتاب شروع کردم به شناخت کشورها (موقیعت جغرافیایی، شهرها، پایتخت، واحد پول، دین و …)، ‌یادمه اونقدری ذوق داشتم که پایتخت و واحد پول خیلی از کشورارو حفظ کردم و این موضوع باعث افتخارم بود!

من آدم درس خونی بودم، جهشی خوندم و بعدش رفتم رشته ریاضی و بعدشم چون رتبه کنکورم خوب بود رفتم مهندسی مکانیک…. خلاصه که تو جریان جامعه افتادم و آب منو مثل بقیه با خودش برد. الانم کارمندم اما نمیخوام زندگیم کارمندی باشه و تقریبا نیست! من هیچوقت عشق به ماجراجویی و جهانگرد شدن از یادم نرفت، هرچند اعتراف میکنم که این عشق مدتی کمرنگ شده بود اما همیشه ته دلم نگه داشتمش و سعی کردم به سمتش حرکت کنم. من حرکتم رو آغاز کردم و دارم تو این مسیر آروم آروم حرکت میکنم. برای من مهم نیست که بهش برسم یا نه، فقط مهم اینه که بدونم تلاشمو کردم و در جهت چیزی که میخواستم قدم برداشتم. من امیدوارم که به اون سطح از ماجراجویی برسم که روزی بگم بچه ها خدافظ من رفتم قطب شمال!